Tuesday, November 26, 2002



�ه نكته مهم كه از اول�ن روز ساختن ا�ن وبلاگ متوجه شدم، ا�نه كه من اصلا بلد ن�ستم بنو�سم...�عنی ه�چوقت ننوشتم....تو دوران مدرسه چند وقت �ه بار بهمون م�گ�تن انشا بنو�س�ن كه اكثرا خاله زحمتشو برام م� كش�د...از وقتی هم كه وارد دانشگاه شدم...گاهی وقتها برای بعضی از واحدها م� با�ستی تحق�ق بنو�سم...كه اون هم از روی مجله و كتاب كپی م�زنم...البته من �قط ن�ستم كه ا�ن كارو م�كنم ..اكثر�ت قر�ب به ات�اق از هم�ن متد است�اده م�كنن...م�مونه نوشتن خاطرات كه باز ه�چوقت ننوشتم..چون هم�شه �ه گوشی برای شن�دن حر�ام بود....
ا�نهارو گ�تم كه �عنی من ه�چوقت نم� دونستم نوشتن ا�نقدر سخته.....
بعضی از ا�ن وبلاگ هاروكه م� خونم تازه م� �همم چقدر از مرحله پرتم....نه ه�چی خوندم نه چ�زی بلدم....
خلاصه كلی نا ام�د شدم...
تصم�م گر�تم تا ا�نجا هستم، ب�شتر وقت صر� نوشتن كنم ...هم�نكه �رصت ب�شتری دارم و هم ا�نكه كاركردن با ا�نترنت راحت تراز ا�رانه.....

از خودم لجم م� گ�ره.....خ�لی زود احساساتی م� شم، به قول معرو� جو م�گ�رتم....با �ه حر�، �ه پ�غام ،�ه آهنگ همه اون چ�زا�ی رو كه به سرم اومدن رو �قط تو �ه لحظه �راموش م�كنم و به كل نظرم عوض م�شه...خ�لی ب�شتر از اونی كه طر� منظورش بوده....بعدا كه همه چ�ز به حالت اولش برم� گرده و احساساتم �روكش م�كنه، تازه م� �همم موضوع رو نبا�د ا�نقدر جدی م�گر�تم..........آخ كه من چقدر خررررررم!!!!!!!!
پ�غام �رستاد كه �رستاد ..الاغ جون، �ادت ر�ت همه چ�؟؟؟
بگذر�م م م....ا�نو نوشتم كه چند وقت �ه بار از روش بخونم ، بلكه آدم شم....

�ه لحظه ها�ی خ�لی برام ش�ر�نه...مثل وقتی كه مامان جون موهامو م� با�ه....