Wednesday, November 27, 2002



عجب گ�ری كردم به خدا!!!!...مهمونی گر�تی ،خب خودتم زنگ م�زدی مهموناتو دعوت م� كرد�،مگه مامان من مهمونی
م� گ�ره ،زنگ م�زنه كه تو مهموناشو دعوت كن�؟!.....وقتی كه از من خواستی ا�ن كارو بكنم،با�د �كر ا�نجاشو
هم م�كرد�.اگه خ�لی وقتش برات مهم بود لااقل تاك�د م�كرد�.....حالا هم زنگ زدی چ� رو ثابت كن�؟؟؟؟كه من چون د�ر گ�تم،مهمونات جای د�گه قرار گذاشتن؟؟؟م�خوای بگی تقص�ر منه كه د�ر گ�تم..؟؟
خب حالا زنگ زدی گ�تی، ..كه چی مثلا ؟!؟!؟باشه ،تقص�ر من، راحت شد�؟؟؟؟؟
عجب مص�بت�ه به خدا ......تو لوس آنجلس د�گه ا�ن ر�تارا بع�ده......بابا قربون ا�ران به خدا....
جالب ا�نجاس كه اونم زنگ زده گ�ته ،چون منو د�ر دعوت كردن ،نم� �ام..........ا�ن ا�ران�ا كی م�خوان از ا�ن مسخره باز�ا
دست بر دارن؟؟؟
آخه ا�ن چه رسم�ه كه با�د ازدو ه�ته قبل بگن مثلا �لان شب ،�لان جا دعوت�ن؟؟....
تو رو خدا بس كن�ن ا�ن خاله زنك باز�ارو.......

آخ�ش راحت شدم.........

�اد اون شب� ا�تادم كه مهمونی داشت�م و من �ادم ر�ت �كی از عموهامو دعوت كنم...خ�لی خنده دار شده بود..همه منتظر بودن كه ب�ان و شام رو شروع كن�م...غا�ل از ا�نكه بنده اصلا دعوتشون نكرده بودم:::))))
بابام انقدر بدوب�راه گ�ت كه اشك منو در اورد ،بعد هم كه زنگ زدم و گ�تم حالا ب�ا�ن...خانومش خودشولوس كردو گ�ت نه مرسی ما شام خورد�م ،دار�م م� خواب�م د�گه..!!!!
حالا ساعت هشت شب بود و در خونشون چسب�ده به در خونه ما......نكته جالب ا�نجاست كه خانوم تازه ساعت سه بعد از ظهر از خواب بلند م�شه...چه جور�ه كه هشت شب خوابش م�بره؟؟؟؟

اصلا به درك كه ن�ومدی ..بهتر...!!!!!!!!