Friday, November 29, 2002



د�شب تو جمعی قرار گر�تم كه بعد از ا�نكه حر�ها و اظهار نظرهاشون راجع به تمامی مسا�ل روز به پا�ان رس�د،شروع به پ�دا كردن سوژه برای سربه سر گذاشتن و خند�دن كردند..به اصطلاح شوخی كردن.....
من آدم خشك و به قول معرو� بی جنبه ا� ن�ستم .....ولی نم�دونم چرا د�شب اصلا حالم خوش نبود و حوصله شوخی نداشتم ...شا�د هم به ا�ن دل�ل بود كه موضوع بدی رو برای شوخی انتخاب كرده بودن...موضوع� كه من اصلا دوست نداشتم به مسخره گر�ته بشه...
در حق�قت حر� اول من ا�نه كه آدما چرا با�د برای خند�دن، سوژه انسانی انتخاب كنن؟؟؟ا�ن همه موضوع برای خند�دن و شوخی كردن...چه لزومی داره كه سربه سر بق�ه بزار�م؟؟؟
حر� بعدی من ا�نه كه، با�د تو ا�نجور مواقع چ�كار كرد؟؟در مواقع� كه دلت نم�خواد باهات شوخی كنن !!!
البته من اگر تو جمعی از دوستام باشم،خ�لی راحت عنوان م�كنم كه مثلا من خوشم نم�اد راجع به �لان موضوع با من شوخی بشه.... ولی پ�ش م�ادموقع� كه با جمع� كه توش قرارگر�تی رودربا�ستی داری و نم�تونی همچ�ن حر�ی بزن�...
سوال� كه د�شب برای من مطرح شد ،ا�ن بود كه واقعا تو ا�ن شرا�ط با�د چ�كار كرد؟؟
بهتره كه به روی خودت ن�ار� و�ه لبخند كوچ�ك بزنی و بزاری هر جوركه م�خوان باهات شوخی كنن ؟؟؟�ا ا�نكه با�دعصبان� بشی و احتمالا با گر�ه بگ�، بس كن�ن د�گه....؟!!؟
من د�شب راه اول رو ر�تم ولی به نظر خودم اشتباه كردم.....چون الان كلی حر� تو گلوم گ�ر كرده....