Saturday, November 30, 2002



عجب بارونی اومد....عالی بود....هوا شده مثل غروب روزای بر�ی تو ا�ران.....
پشت پنجره وا�م�ستادم و به آسمون نگاه م�كردم ..هوا �واش �واش تار�ك م�شدو من نگران مامانم بودم كه چرا د�ر كرده...انقدر به مس�ر كوچه خ�ره م�موندم تا از راه برسه........
با �ه چا� گرم كنار شوم�نه دورهم م�نشست�م وحالا نخند، كی بخند...د�گه هوای گر�ته ب�رون اصلا برام مهم نبود....
اما ا�نجا منم دلم با آسمون گر�ته...