Friday, November 29, 2002



واااااااااای كه چقدر خوشحالم.......تو راه برگشت از مهمونی امشب بود�م كه ، �كر م�كردم كلی دلم گر�ته،ب�ام �ه خورده بنو�سم تا حالم خوب بشه....ولی الان انقدر حالم خوبه كه ه�چ وقت بهتر از ا�ن نبوده...البته دروغ چرا؟!!
بهتر از ا�ن هم بوده ولی الان هم ب�نها�ت خوشحالم....

صبر كن�د �ه ج�غ كوچولو بزنم اول.........

تو سا�ت جارچی ،خانومی به اسم خاتون راجع به وبلاگ من نوشته ......اصلا باورم نم�شد به ا�ن زودی وبلاگم خواننده پ�دا كنه.... داشتم �واش �واش منزوی م�شدم و پ�ش خودم �كر م�كردم كه نوشته هام رو ه�چوقت، ه�چكس نم�خونه...

خاتون جون خ�لی ممنون كه به من سر زدی و نوشته هامو خوند�...حالا د�گه اصلا ناام�د ن�ستم....

(�ه ج�غ كوچولوی د�گه)....

شا�د به نظر ب�اد ،�ه خورده ز�ادی دارم ذوق م�كنم...ولی م�خوام دق�قا احساسم رو بنو�سم....خب مگه چه اشكالی داره آدم ذوق كنه؟؟؟
در حق�قت،تو ا�ن لحظه ، ه�چ چ�ز به اندازه ا�ن نوشته، نم� تونست منو انقدر ه�جان زده كنه....

دوست دارم احساساتم رو بدون كوچكتر�ن دخالتی ،موبه مو �ادداشت كنم .......چ�زی كه من از اول�ن روز ساختن ا�ن وبلاگ تصم�م گر�تم.م�دونم چند وقت د�گه، از باز خوانی ا�ن مطلب لذت م�برم...

�ه پی اس كوچولو:استادبزرگوار،پ�ام چرند�ات�، خ�لی مرس�.....