Tuesday, December 10, 2002



�ه وقتها�ی حالت خوبه �قط �كر م�كن� كه حالت خرابه....ا�نونم��همی تا وقتی حالت ازاون� كه بود بدترم�شه ،تازه متوجه م�شی كه حالت چقدر خوب بوده...
الان من ا�نجوری شدم....حس م�كنم د�گه ازا�ن بدترنم�شه..حس م�كنم حال د�روزم با همه بد�ش خوب بوده...
وقتی م��همی نزد�كتر�نهات ،چ�زی روم�دونستن كه سالها ازت پنهان كردن..چ�زی كه به ق�مت ازدست دادن خانوادت تموم شده...چ�زی خراب شده كه د�گه جبران نم�شه...چ�زی كه تو هم�شه ازنداشتنش غصه خوردی و آرزوی داشتنشو كرد�....
وقتی به زمانی برم�گردم كه احتمالا توجمعی قرارگر�ته بودم كه همه م�دونستن ،بجزمن....همه م�دونستن چه بلا�ی داره به سرم م�اد،چ�ز� نگ�تن كه ه�چ ،خودشون باعث بدبخت�م شدن....احساس خ�ه گی بهم دست م�ده ....
احتمالا تودلشون بهم م�خند�دن..احتمالا پ�ش خودشون �كر م�كردن عجب مزه ا� داره بلا�� سركسی ب�اری كه جبرانی براش نباشه.... تازه معنی همه اون ر�تارها،حر�ها، خنده ها،دوست�های ظاهر�،دلسوز�های مشكوك روم��همم....
احساس م�كنم خورد شدم...احساس م�كنم شكستم...با خودم �كر م�كنم پس چرا آت�ش نم�گرم؟چرا عصبانی نم�شم ؟چرا �حش نم�دم؟چرا گر�ه نم�كنم؟
�قط احساس م�كنم خورد شدم..هم�ن...صدام درنم�اد....